شب چهلم



کد کتاب : ۷۷۱۰۰
نویسنده(ها) : فاطمه دولتی
ناشر : جمکران
آخرین به‌روزرسانی : ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
تاریخ انتشار : مهر ۱۳۹۸
شابک : 9789649736235
تاریخ اولین نوبت انتشار : ۱۳۹۸
تاریخ آخرین نوبت چاپ : ۱۳۹۸
تاریخ انتشار آنلاین : ۱۴۰۲
آخرین نوبت چاپ : ۱۴۰۲
نسخه الکترونیکی : دارد
زبان‌های در دسترس : فارسی
تعداد صفحات : ۲۱۱
مرحله تولید : چاپ‌شده
برگزیده : می دانید زمین از حجت خدا خالی نمی ماند، چرا که اگر غیر از این بود زمین اهلش را نابود می ساخت. این که حرف من نیست. حرف امام معصوم است. لذا امام در میان ما حضور دارند، با ما حرف می زنند و رفت و آمد می کنند. کتاب «شب چهلم» روایتهایی از ملاقات های نورانی مردم با امامشان است.
قیمت : ۱٬۸۹۰٬۰۰۰ ریال

همیشه شنیده‌ایم که «او» در میان ماست، در کوچه و بازار رفت‌وآمد دارد، به مجالس ما می‌آید، در وقت تنگ‌دستی و پریشانی هوایمان را دارد و جایی در همین نزدیکی، روی همین کره خاکی زندگی می‌کند.

بعضی‌ها در ذهن خود «او» را طوری فرض می‌کنند که در دوردست‌هاست، ناپیدا و غایب. اما از یاد برده‌اند که امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: «مهدی(علیه‌السلام) در میان مردم رفت‌وآمد می‌کند، در بازارهای آنان راه می‌رود، بر فرش‌های آنان قدم می‌گذارد، ولی مردم او را نمی‌شناسند.».

کتاب «شب چهلم» مجموعه‌ی از ملاقات‌های نورانی مردم با امامِ‌ حاضرشان را روایت می‌کند. شب چهلم ما را پای حرف آدم‌هایی می‌نشاند که امامشان را دیده‌اند و می‌گویند:«او نزدیک ماست، کنار ماست، میان شهرها رفت‌وآمد دارد، در مجالس شیعیان حضور دارد، از بیچارگان دستگیری می‌کند، با حق‌پویان سخن می گوید، همین‌قدر نزدیک و آشنا…»

 

همیشه شنیده‌ایم که «او» در میان ماست، در کوچه و بازار رفت‌وآمد دارد، به مجالس ما می‌آید، در وقت تنگ‌دستی و پریشانی هوایمان را دارد و جایی در همین نزدیکی، روی همین کره خاکی زندگی می‌کند.

بعضی‌ها در ذهن خود «او» را طوری فرض می‌کنند که در دوردست‌هاست، ناپیدا و غایب. اما از یاد برده‌اند که امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: «مهدی(علیه‌السلام) در میان مردم رفت‌وآمد می‌کند، در بازارهای آنان راه می‌رود، بر فرش‌های آنان قدم می‌گذارد، ولی مردم او را نمی‌شناسند.».

کتاب «شب چهلم» مجموعه‌ی از ملاقات‌های نورانی مردم با امامِ‌ حاضرشان را روایت می‌کند. شب چهلم ما را پای حرف آدم‌هایی می‌نشاند که امامشان را دیده‌اند و می‌گویند:«او نزدیک ماست، کنار ماست، میان شهرها رفت‌وآمد دارد، در مجالس شیعیان حضور دارد، از بیچارگان دستگیری می‌کند، با حق‌پویان سخن می گوید، همین‌قدر نزدیک و آشنا…»

او جلو می‌ایستد و من پشت او، قامت می‌بندم و او شروع می‌کند به قرائت. صوتش اما مرا از خود بیخود می‌کند، زیبایی و شیرینی قرائتش را هیچ‌کجا نشنیده‌ام. آرام سر بلند می‌کنم، باور کردنی نیست او در هاله‌ای از نور فرو رفته، نوری سبز دور تا دورش را احاطه کرده و او بی‌توجه به من با شیفتگی تمام نماز می‌خواند. تمام جانم به لرزه می‌افتد. امشب شب چهلم است. نکند او مولای من باشد؟ چانه‌ام می‌لرزد و اشک امان نمی‌دهد، صدایش توی سرم می‌پیچد: «سینه تو! عافیت یافت و آن زن را به زودی خواهی گرفت و امّا فقرت، به حال خود باقی است تا بمیری»

ارسال با ایمیل: